|
بسم ربّ شروع : 18 / 01 / 1391 توکل به تو ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 16:16 توسط حباب |
|
|
بسم ربِّ الحسین(ع) آماده باشید که وقت رفتن است.
حیرت میان اکنون... بنگر حیرت میان اکنون... بنگر حیرت بگذار جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی... و این اوست که ما را کشکشانه به خویش میخواند... قافله ی عشق در سفر تاریخ است... کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ... یاران شتاب کنید قافله در راه است...
می گویند که گنهکاران را نمیپذیرند؟ آری. گناهکاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را میپذیرند. آدم نیز در این قافله ملازم رکاب حسین(ع) است. که او سر سلسله ی خیل پشیمانان است. و اگر نبود باب توبه ای که خداوند با خون حسین(ع) میان زمین و آسمان گشوده است آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان در این برهوت گمگشتگی وا می ماند. ای دل تو چه میکنی؟ می مانی یا میروی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین(ع) جدا کند ! این چه اختیاری ست که برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده ی حق نهاد ؟ این حسین(ع) است سرسلسه ی تشنگان که دشمن را سیراب می کند.. قافله ی عشق به سر منزل جاودان خویش می رسد و این عاقبت کار عشق است... پی نوشت :
پیشکشی برای ۱۱امین هیات وبلاگی سبو .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 0:25 توسط حباب |
|
|
هو الشافی بدون مقدمه...
همراهش گریست...
بوسید و روی چشم گذاشت...
دلسوزی کرد، شاید هم وعده ی فردای روشن را گوش زدش کرد...
برایش بازگو کرد...
را طلب نمود...
برایش یک بسته پاستیل رژیمی از نوع خارجی حلال خرید...
شمع روشن کرد، شاید هم عکس گذاشت... درشت جلب توجه نکند...
به
پررنگ تر کرد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 21:54 توسط حباب |
|
|
بسم ربی الان دارم یک فایل صوتی بیش از دو ساعته ی روشن کننده! گوش میدم...!! چه ها را که فاش نمی کند این "زخم"... اگر گیرش آوردید حتما گوش سپاریدش...! چه می کند این مرد با حرف ها و اطلاعات موثق و معتبرش... چه قدر آدم روشن میشود...! دستت درد نکند سردار*...
[آهای.... ف ت ن ه دوستان ِ ف ت ن ه گر ِ سران ف ت ن ه... دوست دارم از صحنه ی روزگار محو شوید و فقط پی نوشت : ۱.کماکان...در حال ذوق مرگی به سر میبریم! از بابت چه میکند این ۲. *: سردار نیستی... ارشدی...."مشفق". ۳. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 16:37 توسط حباب |
|
|
بسم ربِّ روح الله امام ... امام ِ مهربان ما... امام ِ بی همتای ما... امام ... چه کردند با نام زیبا و مقدس "روح الله الخمینی الموسوی" ات ؟ چه کردند با یاد پر از عظمت و صلابتت ؟ چه کردند با خاطرات شیرین انقلاب و رهبری و اداره ی جنگت ؟ چه کردند با هر آنچه که از تو به یادگار رای نسل ما به غنیمت مانده بود ؟ چه کردند با عمامه ی سیاه و عبای معطر روی شانه ات ؟ چه کردند با شال سبز سیدی مادرت ؟ چه کردند با " انتظار فرج از نیمه ی خرداد " ات ؟ از نیمه ی خرداد 42 و 88 هم با خبر بودی زمانی که پر از معنویت و سرشار از حضور خدا برای ما که نه... برای محبوب ازلی ات شعر می سرودی که "سال ها می گذرد حادثه ها می آید" ؟ آه!
ای کاش خرداد ها و نیمه هایش یک به یک از تاریخ زندگانی بشریت خط می خورد...
پی نوشت : اماما... 21 امین سالگرد جانشینی رهبر بر حق و نائب بی بدیل ِ حضرت صاحب(عج)... امام بعد از خودت.... قائدنا "الخامنه ای (روحی و ارواحنا العالمین له الفداء)" ... به محضر روحانی ات هزاران بار شادباش...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 15:6 توسط حباب |
|
|
بسم ربٌ النور این دانه ی تسبیح... همان که جنسش از دُر و عطرش آکنده است از بوی یاس...
« قال رسول اللَّه(ص): خُلق نور فاطمة قبل أن تخلق الأرض والسماء. فقال بعض الناس: يا نبيّ اللَّه فليست هي إنسيّة؟ فقال: فاطمة حوراء إنسيّة. فقالوا: يا نبيّ اللَّه كيف هي حوراء إنسيّة؟ قال: خلقها اللَّه عزّوجلّ من نوره قبل أن يخلق آدم إذ كانت الأرواح. فلمّا خلق اللَّه عزّوجلّ آدم عرضت على آدم. قيل يا نبيّ اللَّه و أين كانت فاطمة؟ قال: كانت في حقّة تحت ساق العرش. قالوا يا نبيّ اللَّه فما كان طعامها؟ قال: التسبيح والتقديس والتهليل و التمجيد » -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- « پیامبر خدا(ص) فرمودند: نور فاطمة زهرا(س) قبل از خلقت آسمانها و زمين خلق گرديد. بعضىاز حاضرين عرض كردند: اى رسول خدا آيا او انسان نيست؟ حضرت فرمودند: فاطمه(س) حوريهاى انسان نما است. آنان گفتند: اى رسول خدا! چگونه او حوريهاى انسان نما است؟ حضرت فرمودند: خداوند عزّوجلّ او را از نور خويش قبل از خلقت آدم،آنگاه كه ارواح وجود داشتند خلق نمود. هنگامى كه آدم توسّط خداوند خلق گرديد نور فاطمه(س) به آدم عرضه گرديد. آنان مجدّداً سؤال كردند: در اين هنگام فاطمه(س) در چه جايى قرار داشت؟ حضرت فرمودند: او در صندوقچهاى زير ساق عرش الهى قرار داشت. آنان گفتند: اى رسول خدا طعام او در آن هنگام چه بود؟ حضرت فرمودند: تسبيح، تقديس، تمجيد و تهليل ذات اقدس ربوبى. »
بانوی نور ... ما که زبان و قلممان قاصر است از ستایش هر آنچه که از وصف نورانیت تو در مخیلاتمان میگنجد... اما این را خوب بلدیم که با نام تو آذین بستند فردوس برین را، از دریای بی کران انوار الهیت
منصوره آسمان و زمین ... گرچه این میشود که چشمانمان هرچه زودتر خیره به نور وجودی یوسف زهرا (عج) گردد ؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 9:40 توسط حباب |
|
|
بسم ربٌ
" یا حداقل خودشان را به خواب نمیزنند....بدانند که امثال این " جاوید میماند تا تاریخ را برای ما ورق بزنند... و یادمان بیاورند که و زمانی که وظیفه ی عمارگونه شان را به جا آوردند... سربلند پر میکشند سوی معبود... پی نوشت: " ماست...و دیانتی که عین سیاست ماست... هر دو سرش به شهادت وصل می شود... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 15:35 توسط حباب |
|
|
بسم ربٌ المربوب کاش بعضی وقت ها... یکم ... فقط! یه کم... این گره بند ایمانت محکم تر بود.
فعلا ندارد... ـ چون این روزها بینشان جنگ سرخ و سبز درگرفته!! فقط سفیدش کم است... ـ ولی همین یکی : ]و هل یرحم المربوب الا ربٌ ؟![ بقیه شاید بعدا! پی نوشت : ۱.در این گرمای بهاره ی خرداد...! یعنی همین ۳۲ درجه ی ناقابل تهران! بسی عطش اولین بار ۲. آخ....!! که الان یک چیزی ـ مثل "خصوصی نیست..."ـ در این مجاز آباد دیدی که... فقط یک جرقه ی کوچک لازم است تا سر از کره ی مریخ دربیاوری....!!! ــ آنوقت میشوی... فارغ التحصیل میریخی مدرسه ی مامان "خصوصی نیست..." ها...!!!ــ ۳. این چند رقم شماره ـ۷۵.۳..... ـ دارد یک کاری میکند... که مثل اسفند روی آتش... بالا و پایین بپرد این ذهن کنجکاوت... ـ زا.... ـ ؟؟؟؟ => داری دیوانه ام میکنی ـ۷۵.۳....ـ!!!!!!!!! ۴.الان اومدی بنویسی که کلییی ذوق زده ای که در بازی هفته ۶ شده..بین حرفه ای ها... ولی... ۵.ولی.. حالت دوباره شبیه اون موقع ها شده که فیلم کمدی نگاه میکردی و زار میزدی...! با حرف معمولی آدم ها گریه ت میگرفت...! [اللهم اشف مرضانا بالقران....] |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 16:51 توسط حباب |
|
|
بسم ربٌ با یک حساب سر انگشتی و یک تخمین تقریبی ± شاید هم استفاده از استدلال استقرایی ± به خوبی میشود فهمید که خواندن 1211 کلمه ی "پست پایین" _معلوم نیست باید تا کی وصل آن "پایینی" ها باشی (شاید هم"پایینی" ها وصل تو) _ دست کم "10 دقیقه ای" طول میشد ! حالا علی الحساب..._ با چشم پوشی از هر آنچه که قبلا +تعداد هر چند نفری که می آیند و "پست پایین"را می خوانند + تا "۱۰ دقیقه" از زندگی با ارزش +همان ها+ بر گردنت است... یکیش مثلا +همین+...... بگذریم... الان "تویی" و +همان چندین+ تا "۱۰دقیقه" ی با ارزش که باید ازشان باشی... _حالا این حلالیت گرفتن ها چندین سال ±گرچه شاید به طور همزمان تا اون موقع 1 انم تاوان گناهانت را هم پس داده باشی...± به هر حال" اصل مطلب" این میشود...: بابت همه ی زمانهای زندگی تان که هدرش دادم.... حلال بفرمایید. ± اگر حلال نکنید دوباره اصلا خدا را چه دیدی شاید همه ی اون 1211 کلمه "پایین" برای این نوشته شد که بهانه ای باشد برای گفتن همین 1 جمله ی" بالا " ....
راستی .. حالا که حرف این "پایینی" ست بگذارید حسابم را همین جا باهاش صاف کنم :
و همیشه تنها خورشید است که برای زمین میشود قلب تپنده... ± همین.
صداهای زیادی هنوز از "پست قبل" شنیده میشوند... _شاید چون حق امانت داری را بریشان درست به جا نیاوردی_ [به تعداد آدم ها راه هست برای رسیدن به خدا ] _این دیگر چه .... [....کربلای جبهه ها یادش به خیر.... .....دوکو هه باز...... ....آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند... آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟!... ... ...بسیجی...شیر میدان دار روزی... ....."تو" باید با غم رهبر بسوزی..... ....مبادا رهبرت تنها بماند که دیگر هیچ عذری را نماند.... ...بسیجی یار و همراه علی(ع) باش.... .....علی(ع) تنها ترین مرد زمین است....] با یک صدای ضعیف... [ ...در زیر پرچم امیرالمومنین.. دشمن و دوست آنچنان واضح نبودند... تو اردوگاه طرف مقابل حضرت علی(ع) هم... در جنگ صفین و... نماز جماعت میخوندند.... ....بصیرتتون رو بالا ببرید..... این عمار...؟!؟!...]
+..و هزاران... هزار صدای رسا و قوی و گوش خراش و ضعیف و خاموش دیگر....+ در ضمن این هم متذکر می شوی که: الان چند هفته ایست که پی نوشت:
±گرچه خودشان می آیند دردانه ها را دست چین می کنند و ..... ± وقتی ملتمس. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 19:22 توسط حباب |
|
|
به نام او از همان وقتی که "شاید!!!!! پایان" پایینی را نوشتی... دلت مدام شور میزند که..: اگر خواستم برگردم چه؟! [ دوباره این دلشوره به دلت چنگ می زند و به خودت می پیچی و دنبال یک راه حل میگردی... فکر می کنی که ф اگر همانطور پا در هوا می بود دوست داشتنی تر بود... ф "تو" که آدم این بازی ها نیستی...! نمیتوانی م ببندی...! [یک بهت میخندد که...: آخه برای چه؟! برای که؟! این ها را سنبل میکنی کوچولو؟! یعنی انقدر یک صفحه ی مجازی در این عالم ارزش دارد؟ یعنی سنگینی وظیفه هایی که روی دوشت ست و اینجوری خمش کرده..سبک شده و همه را روبراه کردی که پشتت را اینطور صاف کردی و با دل خوش دست نوازش بر سر این طفل مجاز می کشی؟! ] =>حرفش برایت تلخی میکند...ولی محلش نمیگذاری... حالا بهترین کار میشود همان راه حلی که در ذهنت وول می خورد... اول میروی _بعد از این همه مدت..._ "پست های قبلی" را تند و تند مرور میکنی و آنهایی که دلت را میزنند و مثل تیغ زخمی اش کردند "ثبت موقت" میکنی... =>> ф اینجوری از طول آن "حباب نوشت" کناری کم میشود!! ф [فدای سرت..!!این را دوباره همان بعد میروی سراغ آنها که دوست داری یه کم تغییر کنند...اول می خوانیشان... خاطره ها یک به یک برایت زنده میشوند...بالاخره آنهارم دست کاری میکنی...!_عجب خیانتی!!_ شاید گذر عمر را حالا خوب بفهمی... [بالاخره 2 سال و اندی در مقابل بازجویی لحظه به لحظه ی زندگی کلی هم زیاد است... لبخند تلخی تحویل این
زندگی حقیقی ات را به همین شیرینی " ثبت موقت " کنی بعد همه ی لحظه های زندگی گذشته ات را مرور کنی و هر کدام به تلخی زد.. دستکاری کنی...! آنوقت همین طوری که الان مجاز خوشحالی ... برای دنیای حقیقی ات حقیقی خوشحالی میشدی] _انگار نمیشود محل این => به هر حال ф این حرفش تو را یاد "پست پیتزا" می اندازد.ф یاد یک چیز دیگر هم می افتی...! اینکه: ф وبلاگ نویسی کار مسخره ایست...ф این جمله ی معروفت!را بالاخره یک روز میخکوب میکنی بر پیشانی همه ی این اینجوری نمک نپاشند به زخمت... همان طور که داری در مطالبت چرخ میزنی... [آن اینجارو نگاه...! قبلا جمعه ها یک چیزهایی مینوشتی.... نه؟!] محکم گوش هایت را میگیری...! ــ یاد این می افتی که قبلا " صورتش را پاک کنی...!! ــ حالا که گوش هایت را گرفتی... انگار راحت تر صدایشان را میشنوی... [آنجا که نام مهدی نیست... قرار نه... فرار باید کرد...] .... [...السّلام عليك حين تقوم.....السّلام عليك حين تقعد....السّلام عليك حين تقرأ و تبين.... السّلام عليك حين تصلّى و تقنت....السّلام عليك حين تركع و تسجد....] [......گر بر کویش برسی... برسان... این پیام مرا...ای چراغ رویت...من ندارم دیگر .. تاب این شبهای سرد و خاموش...... هرگز...هرگز... باور نکنم.... عهد و پیمان ما... شد فراموش...] .... [...يا وصي الحسن والخلف الحجة..... أيها القائم المنتظر المهدي يا ابن رسول الله........... وقدمناك .......] ــ حالا حالا ها... در می خوانند ــ تا دوباره آن " ــ اشتباه میکری... اینها حواسشان زیادی جمع است... ــ همه شان دارند با دست نشانت می دهند و با تاسف سرشان را برایت تکان میدهند.. پچ پچ خوفناکی بینشان می پیچد ... فقط "تویی" و "آنها" و همان " _با همه ی وجودت شرمنده شان شدی..._ [بالاخره دوباره صداها شروع میشوند... اینبار صدای [دوباره دل هوای با "تو" بودن کرده..] [يا أيتها" النفس المطمئنة " ارجعي الى ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي وادخلي جنتي.] اینیکی دیگر چه خوس است...!یک آیه قران حفظ کرده...مدام برای خودش لالایی میخواند... [......می خوام باشم آقای من کبوتر بام تو... خاک پاتو میخوام به دید ی تر بکشم..... با کفترات...تو آسمون تو پر بکشم... یه کاسه از... سقا خونه ی تو سر بکشم...... ] [....اللهم اجعل محياي محيا محمّدٍ و آل محمّد ومماتي ممات محمّدٍ و آل محمّد.....] ــ این را دارد با صدای ی دل نشین "فرهمند" زمزمه میکند.... ــ [دل بابا....دل دریا....دل طوفانی ابرا... چششون به چشم ماه... کنار بستر زهرا (س).... دل بابا...دل بابا....دل بابا....]
[....سیراب از آب میشی تو ای...آهوی ناز قافله... اگه گلوتو نبینه... گرگ نگاه حرمله....] یکی هم دارد محکم توی سرش میکوبد: [راس الحسین.... عین دۥفِن..؟ کیف دۥفِن...؟ متی دۥفِن...؟!] دیگر طاقت شنیدن نداری....بهشان بی توجهی میکنی.... بغض خفه کننده ات را فرو میخوری و به کارت ادامه میدهی... _تازه این هم به کلی یادت میرود که " قبلا جمعه ها یک چیزهایی می نوشتی"...!_ انصافا چه قدر با خودت حال می کنی وقتی پست هایت را میخوانی .. _این را می گویی که خودت ذهن خودت را ازهر جه که خطهای بالایی نوشتی منحرف کنی...!_ [ زود میگوید: دقت کردی که خیلی از این "پستِ" هایت یک درد مشترک را فریاد میکشنند...!؟] سرت را برایش تکان میدهی... [درد مشترکشان آن اشاره ی دستش را دنبال می کنی...چقدر از این چشمان وقیحش برایت تداعی خیلی چیزهاست...! خوب یاد گرفته اینجور موقع ها خودش را به موش مردگی بزند...! [و " تو ِ" " انسان " اگر "بنی آدم "بودی...وقتی که همه ی سرکشی اش را به رخت کشید باید زود از خودت دورش میکردی و از ریشه به آتش میکشیدی ش و کاری میکردی که دیگر حتی 1 لحظه هم به فکر خوردن میوه ی ممنوعه اش نیفتی .. آنوقت شاید... " تو "ی رانده شده دوباره رویت میشد که در آغوش" خدا.. " سرت را بلند کنی و پا در بهشت یادش بگذاری...]
به
خسته میشوی از همه ی این حرفها! _درست مثل همیشه_ کارهای خیلی مهمترت روی زمین است... اگر بخواهی بنشینی و حرفهای شاید سالها طول بکشد و تو هنوز حرف برای نوشتن داشته باشی ... _تازه آرام هم نشدی..._ حرف های آخر آنهارم بنویسی... =>>نوشتن همه ی آن بالایی ها کمترین سودش برایت این بود که مطمئن شوی
پی نوشت :
۲.اول نمیخواستیم برای این پست کامنت دونی قرار دهیم ولی این
۳. معلوم نیست "پست بعدی" متعلق به چه تاریخی باشد... ۴.اگر این جمله را هم بنویسی درست میشود ۱۲۰۳ کلمه _راست و دروغش با Word 2007 _ =۱۲۱۱ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 15:53 توسط حباب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| حباب |
-حباب- وار
براندازم از نشاط کلاه... اگر ز روی "تو" عکسی به جام ما افتد... |
| آرشیو موضوعی |
|
هیئت وبلاگی سبو |
| زنجیره حبابی |
|
آقا یادداشت های شخصی خادم جمهور آیت الله مکارم شیرازی پارس قرآن طلبه بلاگ ارمیا لغت نامه دهخدا |
|
RSS
|